...دنیای تصویر خیال ما
باید رفت و خویش را خاک کرد تا منی تازه بروید
.............................................................................................................. همه خط خورد ! این حقیقت تازه من است ! پاییز شد می نگرم زمین را آن جایم من زیر پای آدم ها که ساز ناکوک نافرمان فصل را با صدای لبخند زشت آیینه بنوازم و زیر کفش زرد تنهایی خرد و خرد تر شوم به دنبال چرای جاده باد هر سو رود ناخواسته آن سو خواهم شد و آدمک ها برهوس شکستن می روند سوی برگی دیگر و این موسیقی پاییز است در جاده ی زندگی و من زیر لگدهای شهر در عمق تنهایی شب دل به گردباد رفتن می سپارم شاید به سوی پرواز یا شاید هم آزادی ... پل(سینا.ن) شهریور ۸۸ در مزرعه ای روز قبل از سال نو صبح بود برف می بارید هنوز مترسکی کلاه بر سر خسته ولرزان سرما منتظر دچار لبخند اجباری روزانه ای نبود جز کلاغ پرانی ها برایش زندگی بی معنا بود مرگ بی معنا بود درد بی معنا بود اشک هم بی معنا نمی فمید عید را نمی فهمید امید را در آن سو کودکی غرق برف بازی برف ها را روی هم چید آدمی برفی آفرید پوشاند بر تن مترسک پیراهنش را دکمه هایش را چشم آدم برفی کرد و رفت مترسک دل را باخت به آدم برفی چشم هایشان خیره به هم این بار لبخند مترسک معنایی دیگر داشت انتظار به سر رسید امید را فهمید کاری نداشت جز خیرگی بر آدم برفی غروب شد بند آمد برف همه کلاغ ها میهمان مترسک بودند شب شد چراغانی کردند مهتاب و شب تاب شب را آن دو خوابیدند و صبح در نور آفتاب فقط دکمه ها روی زمین بودند کرم های شب تاب همه خاکستر سکوت سرسامی بود گویی جز مترسک صدایی نیست مترسک درد را فهمید زندگی را ٬ مرگ را چکید بر زمین از زیر کلاهش برف های سوخته اشک را فهمید دکمه ها فریاد زدند : مترسک عیدت مبارک پل(سینا.ن) ۱ ژانویه ۲۰۰۹ « زندگی در Long shot کمدی و در close up تراژدی است » آن روز هم همین طور بود ٬ داشتم چاپلین می دیدم و دوباره یاد این جمله افتادم و دوباره فکر از این شاخه به شاخه ی دیگر پرواز می کرد ٬ تا به شاخه ای رسیدم که چقدر هر چیزی از دور زیباست . کنار من محمد ( برادرم ) داشت با سارا ( دختر پسر خاله ام ) بازی می کرد و سؤالی را پرسید که من درگیرش بودم . گفت : « سارا دوست داری بزرگ شی ؟ » سارا بلافاصله گفت : « نه » . سارا جان من هم دوست ندارم بزرگ شوی ! ........................................................................................................................................ آه سارا چه زیباست این کوکب دور می درخشد غرق عشق باله می رقصد غرق نور پاک است و جز روشنایی ها نداند بر قصد سفر گرفتم بر دوش دل را از ندانستن گذر کردم نزدیک و نزدیک تر شدم تا رسیدم به بلوغ معنای خاک و جز پلیدی ها ندیدم و دل هی می شکست سارا به حرف هایم گوش کن ! سارا کودک بمان ! نمی خواهم از این سوی دل به آن سو پرواز کنی تو قول دادی ! نه از این قول های مردانه که هی می شکنند تو یک قول جاودان به من دادی یک قول کودکانه از جنس کوه التماست می کنم ای پاک پاک ای نور نور ای دور دور خاک بازی نکن که بر تنت می ریزد گردش و بزرگ تر می شوی حالا خانه تکانی معنا ندارد پس کودک بمان ! پل(سینا.ن) اسفند ۸۶ در پس سوگت خنده های شیطان کاش نمی فهمیدم چرا می خندی تو یک زباله ی کامل تو یک پست شهوت پرست تو از آن نجاست پست که از آن آمدی هم کمتر شده ای این مصیبت کمت نبود نامردا در پس سوگی دیگر باش می خندم به ریش خویش که چرا روزی رهگذر پل بودی می شکنم پیش خویش از این سراپای شیطانیت هر چه سرت بلا آمد شکر باید بگویی که این کمت است با توام ای نامرد بی شرم تو را به قاصدک ها چکار ؟ از تو بیش از خویش بیزارم *** قاصدک نگران دست ها باش مشت این مرد نامرد جایت نیست چرا فدا می کنیم گل را برای خار ؟ من این جانور را می شناسم ! سراپا دود ٬ سراپا کرم غرق در لجن شهوت برای تو اندازه ی یک مشت ارزش قائل نیست تو برای او چون شاپرک ها بازیچه ای فقط بازیچه... پل(سینا.ن) همین حالا باختر سینه بنامت می تپد وطن من آغوش توست نژاد من آغوش توست مذهب من آغوش توست به زبان بوسه های تو سخن می گویم لب های من مدهوش توست من به بالاتر از مهر و عشق می اندیشم به بالاتر از پرستش به ژیپو من در به در کوچ نشین ٬ هر شب ز قشلاق غم به ییلاق خیالت کوچ می کنم اما حیف حیف که ما شمع های خاموش نخواهیم چشید طعم پروانه را ما شمع ها جای پروانه در خویش می سوزیم اگر این عشق تا بی کرانه احمقانه ست تا بی کرانه این حماقت را دوست دارم خزانم را ببوس بهارت را می بوسم کویرم را باران باش آسمان می شوم دریایت را در من شو جای من در دریایت خالی بهترین من جای تو در کویرم من در این گوشه ی دنج در این غربت دور از آغوش ویران شده ام ژیپوی من ٬ فردوس من خدای این افسانه ها به بالا به این جا به آغوشم بازگرد پل (سینا.ن) پاییز ۸۷ بـــــــاز هم قصه ی دل شکستن کمر بــــر کشتن عشق بـستن بــــــاز هــــــم سیــــاهی و شب سهراب و بـاز هم تـاب و تـب دوبـــــاره زمــزمــه ی جــــدایی بـــــار دیـگر یـارم تــــنهایـی می روم ایـــــن بــــار بــــاز هـم بی کسی می شود یار باز هم نــه ٬ رفـتـن را آخـر چـه سـود ؟ عاشقی چه هست و چه بود ؟ یـک حبــاب اسـت روی سـراب ؟ یا رویایی کودکانه در خواب ؟ بس است٬این همه شعر را که گفت؟ مست بــــودم نشنیدم چـــه گفت هـــــــان ٬ فهمیـدم چــه هستــــــم آری دیــــــدم کـــه دل بــــستــم صبــر کـن ٬ نـرو ٬ کـمی پیشم بمان ایـن شعر را برایم از نو بخوان پـــــل پـــیشگو خـوانـد و من نشنیدم ولی با چشم بسته هرچه بود دیدم دیـــدم در کتــیبه ی قلبــش چــیست دیــــــدم فقط یـــک جــمله نیست بـــــــاز هم آن قصـه ی تــــکراری باشد ٬ می خوانم باز با آه و زاری ... بـــــاز هم قصه ی دل شکستــــن کـــــمر بـــر کشتن عشق بستن ... پل(سینا.ن) مرداد ۸۵رد پای وداع
در برف سرد تنهاییبی یار ٬ بی یاورروی چشم سرخ تردیدتا انتها جاریمی سوزد دل برای صاحب دلو من می روم ...این وبلاگ هم مثل وبلاگ های قبلی خاک می خورد با این تفاوت که حذف نمی شود . هیچ دلیلی برای بیرون آمدن از لاک من و تنهایی و شعر نداشتم ٬ اما حالا با دلیل دوباره ترجیح می دهم من و واژه و دل تنها باشیم . دوست دارم برای آخرین پست حرف هایی که هرگز تبدیل به واژه نشدند را رو کنم ( فقط دوست داشتم جایی می توانستم حرف هایم را فریاد بزنم و برای اولین و آخرین بار این حرف ها را می گویم ) :بعضی وقت ها که خوشبین می شوم فکر می کنم من آدم بی نظیری هستم که هیچ نیازی به هیچ چیز در زندگی ندارم و خیلی آزادم و در قید و بند هیچ چیزی نیستم نه نیاز به عشق و محبت دارم ٬ نه نیاز به دوست ٬ نه نیاز به آرامش و ... اما حالا این را می دانم که دردی بالاتر از بی نیازی نیست .اگرشب و روز فقط آب و غذا و یک قلم و کاغذ به من بدهند و در یک اتاق حبسم کنند و مجبورباشم با تنهایی سرکنم زندگی من از الآن بهتر خواهد بود و دیگر نباید بعضی از این دوپاها و دوپاگری ها را تحمل کنم !خوشبین نیستم ولی واقع بینم اما حیف که واقعیت بد است .از این جهنم هر روزه ی هرزه خودساخته خسته ام . باشد ! اعتراف می کنم به زانو افتاده ام ٬ خم شده ام و از این قفسی که برای خودم ساخته ام خسته ام . از این آدم مفلس که نه دوستی دارد و نه دل به کسی می بندد و نه کسی را می پرستد و حتی خدا هم ندارد خسته ام ٬ دوستی هست ؟ عشقی هست ؟ خدایی هست ؟از این تنهایی بی انتها و از این سرزمین غریبه که کسی زبان مرا نمی فهمد و به زبان غریبی سخن می گوید بیزارم ٬ مترجمی هست ؟مرا معنا کن !آمدم و بوی وداع آمد و این هم از خداحافظی ما !بدرود ...!
| Design By : Night Skin |


